ریحانهریحانه، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 22 روز سن داره

عشق مامان و باباش

واکسن 2 ماهگی

الهی مامانت برات بمیره امروز خودمون 2 تایی رفتیم تا دخملم واکسن بزنه اولش همه چیز خوب بود تا نوبت واکسن رسید و خانومه به من گفت تا پای کوچولوتو نگه دارم منم از ترس رنگم پریده بود ولی خیلی خودمو کنترل کردم   الهی بمیرم که از ته دل گریه میکردی  و دل مامانی برات کباب شد  کااااااااش همه واکسن ها خوراکی بود  بعدش که بغلت کردم و کلی برات حرف زدم  یه کم اروم شدی.  وقتی اومدیم خونه یه چند ساعتی سرحال بودی ولی بعد از چند ساعت دردات شروع شد و نمیتونستی پاهاتو تکون بدی من کارم شده بود کمچرس سرد و گرم ودادن قطره بهت خداروشکر که زیاد تب نکردی  اولین واکسنت به خیر گذشت اینجا اولین باره که زبونمو د...
1 مهر 1393

شب قبل از زدن واکسن

عزیز دلم فردا 2 ماهگیت تموم میشه  الان 2 ماه که چیش ما هستی الهی قربونت برم ایشالا همیشه سالم باشی عزیزم  خیلییییی خوشحالم که داری برای خودت خانووووم میشی ولی از یه طرفم استرس دارم اخه باید فردا بریم و واکسن بزنیم کاش بابایی میتونست باهامون بیاد  ...
1 مهر 1393

برگشت از شمال

وااااای بازم جاده و ترافیک مامانی برات بمیره که تو برگشتم خوردیم به شلوغی و کلی تو راه بودیم  وقتی رسیدیم هر سه تامون کلی خسته بودیم و چند ساعتی خوابیدیم  تا حالمون جا اومد  ...
1 مهر 1393

بدون عنوان

دخمل خوشگل من این یه هفته ای که شمال بودیم  معمولا  بیرون بودیم یا خونه ی فامیلای بابایی یا فامیلای مامانی و کلی همه از دیدنت ذوق میکردن ، اخه شما خیلی شیرینی  کلی هم کادو جمع کردی عزیزم یه شب رفتیم خونه ی مامان بزرگ مامانی و همه ی فامیل بخاطر شما جمع شدن و کلی بهمون خوش گذشت. یه شبم با عمو حامد و وحید و زن عمو و بابا جووون و خاله های بابایی رفتیم دریا خیلی خوش گذشت فقط بدیش یه چیز بود اونم وقتی بود که همه رفتن لب آب نشستن دسته جمعی ولی منو دخملم نتونستیم بریم اخه دخمل خیلی کوچولو ههههه ترسیدم سرما بخوریم برای همین ما عقب وایستادیم  ایراد نداره ایشالا سری بعد که رفتیم شما برای خودت خانووومی شدی و میریم جلوتر عشش...
1 مهر 1393