ریحانهریحانه، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 22 روز سن داره

عشق مامان و باباش

نوروز 93

سلام خوشجل مامانی الهی فدات بشم که هر روز که میگذره بزرگتر میشی و حرکتات بیشتر. امروز اولین سفرتو داری میری مامانی البته هنوز تو شکم مامانی هستی . ساعت 3 راه افتادیم و شما خیلی دختر خوب و آرومی بودی و اصلا مامانی رو اذیت نکردی آره حق داری راه طولانی بود و یه کم خسته شدیم ولی ایراد نداره فدای سرت عزیزم آخه من حاضرم بخاطر تو همه ی سختی های دنیا رو تحمل کنم .
5 مرداد 1393

اولین سونوگرافی

امروز وقتی رفتم برای سونوگرافی تا مطمئن بشم که مامانی شدم کلی استرس داشتم .صبح با شوشو رفتیم برای سونوگرافی و باید کلی آب میخوردم تا انجام بدن. کلی معطل شدیم تا نوبتمون بشه ولی شوشو رو داخل راه ندادن. منم با کلی استرس رفتم داخل وقتی خانوم دکتر گفت مامان شدم و قلبشم تشکیل شده انگار که دنیا رو بهم دادن دلم میخواست از خوشحالی جیغ بکشم وقتی به شوشو گفتم خیللللللللللللللییییییییییییی خوشحال شد تا شب کلی با هم حرف زدیم برای نی نی خوشگلم برنامه ریزی میکردیم.   ...
5 مرداد 1393

بدون عنوان

الان که دارم این خاطراتو مینویسم دختر خوشجلم یک ماه و 3 روزشه  میدونم که خیلی دیره ولی از روزی که فسقلیه مامان اومد تو شکمم تو دفتر نوشتم حالا میخوام اونا رو اینجا تایپ کنم  تا دختر خوشجلم بعدها بخونه
5 مرداد 1393