خاطره زایمان
1393/04/02
صبح زوده زود یعنی ساعت 5:15 بابایی و مامان جون و بابا جون و دایی جون والبته منو شما دخمل نازم از خونه زدیم بیرون و رفتیم به سمت بیمارستان ساعت 6 رسیدیم و منو بابایی رفتیم کارای پذیرشو انجام دادیم و من با همه خداحافظی کردم تو چشمای همشون نگرانی و استرسو میدیدم ولی من با خنده و خوشحالی ازشون خداحافظی کردم تا دلواپس نباشن.بهشون گفتم من دارم میرم تا با یه نی نی خوشجل برگردم
ولی بغض گلومو گرفته بود و من پررو به روی خودم نمیاوردم!!!!!!
من و شما رفتیم و یه خانومه دوباره همون سوالایی که تو پذیرش جواب دادیم و ازمون پرسید و بعد راهنماییمون کرد تا بریم و لباسامونو عوض کنیم بعد از عوض کردن لباسا برای بار آخر صدای قلب خوشجلتو شنیدم که مثل همیشه تند تند میزد به خانووم دکتر زنگ زدن تا بیاد و ما رو بردن تو یه اتاق که همه ی خانووومایی که مثل من سزارین بودن میبردن اونجا تا نوبتشون بشه
اونجا به مامانی سرم زدن و کارای اولیه رو انحام دادن تا برای عمل آماده باشیم بازم مامانی راحت رگش پیدا نشد و کلی اذیت شد
. همه اونجا میگفتن واقعا اومدی برای زایمان؟؟؟؟؟؟!!!! اخخه دخملی من به فکر هیکل مامانش بود و نذاشت تا مامانیش بد هیکل بشه فدات بشم من عزیزم 

ساعت 7:30 بود که صدا زدن مریض دکتر گیتی آماده بشه نوبتشه یهویی دلم ریخت ولی بازم خودمو کنترل کردم وقتی با یه خانومه داشتیم میرفتیم سمت اتاق عمل بابایی رو دوباره دیدم انگار که دنیا رو بهم دادن دلم میخواست بغلش کنم ولی حیف که نشد !!!
وقتی وارد اتاق عمل شدیم خانوووم دکترمون اونجا بود با یه لباس سبز رنگ کلی با هم حرف زدیم و بهم آرامش داد. منم به توصیه ی خانووم دکترم بیحسی رو انتخاب کردم و واقعا از این انتخاب خوشحالم فقط قبلش به خانووم دکتر گفتم تا بیحس نشدم کارتو شروع نکنی که خانوم دکتر هم مثل همیشه با مهربونی نازم کرد و گفت خیالت جمع . خانم دکتر مدام باهام حرف میزد تا اینکه بالاخره دخمل قشنگ من ساعت 8 صبح 1393/04/02 به دنیا اومد
وااااااااااای وقتی صدای گریتو شنیدم بغضم ترکید و گریم گرفت و از خانوم دکتر پرسیدم دخملم سالمه ؟ اونم تو جواب گفت من که 9 ماهه بهت میگم سالمه الانم میگم هم سالمه هم خوشگل و ناز. خانوم پرستار تو رو اورد و به من نشون داد و شما رو برد بخش نوزادان ، بمیرم برات مامانی خیلی اذیت شدی ولی دیگه وقتش بود باید میومدی، بیرون میدونم ترسیده بودی اخه 9 ماه تو شکم مامانی خونه داشتی و یه دفعه دنیات عوض شد فدات بشم قول میدم هیچ وقت تنهات نزارم.

بعد از اینکه خواستن منو از ریکاوری ببرن بخش بابایی رو صدا کردن تا همراهیمون کنه فداش بشم که بابایی شده .ازش پرسیدم دخملمونو دیدی بابایی هم گفت فقط یه لحظه زود بردنش بعدشم سر مامانی رو بوسید الهی براش بمیرم 

. وقتی رفتیم بخش گفتن باید همراه خانوم بیاد و نذاشتن بابایی پیشمون بمونه تا وقت ملاقات بعدشم که خاله ی بابایی و مامان جون اومدن پیشم و کلی قربون صدقت رفتن .
ساعت ملاقات دایی جووون و باباجوووونو و بابایی نازتم اومدن همه از اومدنت خوشحال بودن و میگفتن و میخندیدن ولی میدونم بابایی با همه ی خوشحالیش یه کم ناراحت بود چون دوست داشت که مامان جووونم زنده بود و این روزو میدید خدا بیامرزتش.قربونش برم که با ترس بغلت کرد اخه خیلی کوچولو بودی مامانی همه بهمون زنگ میزدن و تبریک میگفتن عمو وحید ، عمو حامد ، بابابزرگی ، زن عمو و ...... دستشون درد نکنه
ایشالا که همیشه صحیح و سالم باشی مامانی
دختر خوشگل ما ساعت 8 صبح 2 تیر ماه 93 پا به این دنیا گذاشت دکرتش خانم دکتر سیما گیتی بود و اسم دخمل خوشجلمونم ریحــــــــــــــــــــــــــــــــــانه شد


خاطره زایمان
