تاسوعا و عاشورا
دوباره بین خاطره های دختر خوشگلم وقفه افتاد شرمندهههههه
دختر ناز من هر روز که بزرگتر میشی شیرین و شیرینتر میشی مامانی فدات بشه که خوب بلدی خودتو تو دل همه جا کنی.
عشق مامان برای تاسوعا و عاشورا تصمیم گرفتیم با بابایی که بریم شمال
بخاطر شما خوشگل خانوم اینبار دیگه با اتوبوس نرفتیم با دایی بابایی هماهنگ کردیم و باهاشون رفتیم شانس تو اینبارم خیلی تو راه بودیم و حسابی خسته شدیم مخصوصا فسقلی من که کلافه شده بود
بالاخره رسیدیم و باباجوون اینا کلی از دیدنت خوشحال شدن شب تاسوعا بخاطر اینکه هوا خیلیییییی سرد بود و نمیخواستیم که خدایی نکرده مریض بشی بیرون نرفتیم اخه شمال خیلی سرد شده بود تاسوعا روزش خوب بود زن عمو که رفت خونه پدرش و عمو حامد شیفت بود و عمو وحید کار داشت و دیر اومد خونه ما هم دوباره خونه موندیم ایراد نداره بخاطر دخملمون بوده دیگه
به جاش روز عاشورا من و دخملی و باباییش رفتیم خونه مامان بزرگ مامانی چون هر سال نذری میدن حسابی دخملمو پوشوندم و رفتیم الهی بگردم که نمیتونستی تو اون همه لباس جم بخوری
همه فامیل اونجا جمع بودن و همش تو بغل بقیه بودی فدات شم منم همش دنبال تو یهوو غیب میشدی
دایی همش میخواست بغلت کنه ولی اخر سر نوبتش شد.تا غروب اونجا موندیم و دخملی من کلی از شلوغیه دورو برش شوکه شده بوووود.
شب بعدش رفتیم خونه خاله بابایی (مصطفی کوچولو) وحسابی بهت خوش گذشت دست خاله درد نکنه یه کلاه خوشگل برات بافته بود و داد بهت شانسی هم رنگ کاپشنت شده بوود .
اخر هفته با دایی بابایی برگشتیم
اینم از مسافرت ریحانه کوشولو عکساشم فردا میزارم اخه دیگه باید برم به دخمل برسم
عکس دخملی در ادامه مطلب




تاسوعا و عاشورا
