ریحانهریحانه، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره

عشق مامان و باباش

بدون عنوان

این چند روز تعطیلی باباجون مامان جون دایی جونی اومدن خونمونو کلی بهمون برای تمیز کردن خونه کمک کردن و وسایلای دخترمو کامل چیدیم  دستشون درد نکنه فدااااات بشم عزیزم ...
2 شهريور 1393

بدون عنوان

امروز عمو حامد و خانومش اومدن خونمون تا از اینجا برن مشهد  خدا پشت و پناهشون باشه  ولی خودمونیمااا دیگه حسابی تپل و سنگین شدم مهمون داری برام سخت شده   ...
2 شهريور 1393

شوشو خیلی دوست دارم

1393/02/17 عزیز دلم بابایی این هفته باید بره شمال برای سالگرد مادر جووون ایکاش ما هم میتونستیم باهاش بریم اصلا دوست ندارم تنهاش بزارم اخه هیچ وقت توی شرایط بد تنهاش نذاشتم ولی امسال منو بابایی تصمیم گرفتیم بخاطر حال شما من نرم و بابایی تنها بره وقتی به تنها بودنش فکر میکنم دلم میخواد بزنم زیر گریه  الان دیگه تو دختر خوشگل همه چیز بابایی شدی،دعا کن واسه بابایی تا همیشه سالم باشه و سایش بالای سرمون باشه ...
2 شهريور 1393

انتخاب اسم

مامانی نمیدونم چه اسمی برات انتخاب کنه بین چند تا اسم مرددم ولی تو یه اسم با بابا توافق داریم اونم ریحانست ،ولی اصلا قدرت انتخاب ندارم نمیدونم چراااا   دلم میخواد در آینده از اسمت راضی باشی و ما رو بخاطر اسمت سرزنش نکنی ...
2 شهريور 1393

لحظه شماری بابایی

1393/02/17 دخمل خوشگلم دیروز خیلی حالم بد بود و همش نگران تو بودم که نکنه بخاطر حال بد من اذیت بشی ،  خدایا خودت نی نی ناز منو حفظ کن کمک کن همه ی نی نی ها صحیح و سالم بیان تو بغل.مامان باباشون نی نی ما هم همینطور  ناناز مامان بابایی دیگه داره صبرش تموم میشه و لحظه شماری میکنه که به دنیا بیای و تو بغلش بخوابی.... ...
2 شهريور 1393

بدون عنوان

1393/02/05 امروز بابایی و دایی جوون که همیشه کمک حالمون بوده رفتن و تخت و کمد دختر خوشجلمو آوردن. واااااااای خداااا فدای دخترم بشم من مباااااررررررررررکت  باشه مامان جووون. بعد از ظهر من و شما و دایی جون میریم خونه ی باباجون اینا و باید بابایی رو یه هفته تنها بزاریم دلم براش تنگ میشه آخه خیلی دوستش دارم. مطمئنم بابایی هم دلش برای دخمل خوشجلش تنگ میشه. ولی ای کاش خونمون به باباجون اینا نزدیک بود تا زود به زود بهشون سر میزدیم آخه دلم برای اونا هم میسوزه چون تنهان مخصوصا دایی جوونی. ...
5 مرداد 1393

سیسمونی

1393/01/28 جیگر مامانی امروز با مامان جون اینا رفتیم برات کلی وسایل برای سیسمونی خریدیم. بابایی هم با اینکه کلی خسته بود از دانشگاه اومد و خودشو به ما رسوند تا توی خرید دخترش باشه. دست مامان جون و باباجون و دایی گلی درد نکنه کلی زحمت کشیدن برای دخمل نازم. ...
5 مرداد 1393

طلاهای دخترم

نانازیه مامان امروز با بابایی رفته بودیم بیرون که یه چیزایی بخریم ولی باباجووون یهویی دلش خواست که برای تو دخمل ناز طلا بخره آخه بابایی خیلییییی تورو دوست داره. جیگرم مبارکت باشه ایشالا به سلامتی وشادی ازشون استفاده کنی. فدای اون گردن کوچولوت بشم که میخوای گردنبند بندازی مامانی بابایییییی خیلی دوست داره نانازی ...
5 مرداد 1393

بدون عنوان

امسال مجبور شدیم هشتم عید برگردیم خونه اخه بابایی باید بره سرکار منم دلم نیومد که تنها برگرده واسه همین من و دخملمم با باباش برگشتیم خونه . ...
5 مرداد 1393

نوروز 93

سلام خوشجل مامانی الهی فدات بشم که هر روز که میگذره بزرگتر میشی و حرکتات بیشتر. امروز اولین سفرتو داری میری مامانی البته هنوز تو شکم مامانی هستی . ساعت 3 راه افتادیم و شما خیلی دختر خوب و آرومی بودی و اصلا مامانی رو اذیت نکردی آره حق داری راه طولانی بود و یه کم خسته شدیم ولی ایراد نداره فدای سرت عزیزم آخه من حاضرم بخاطر تو همه ی سختی های دنیا رو تحمل کنم .
5 مرداد 1393